زن رو به خدا کرد و گفت: چرا باید دیه ما نصف مردها باشد؟
خداوند مهربانانه فرمود:
عزیز من ! اگر با کشتن، تو را از شوهرت بستانند، به او هشت میلیون می رسد، ولی اگر او را بکشند تو صاحب شانزده میلیون می شوی !!!
زن خندید و گفت: خدایا حکمتت را شکر ... !
|
خونه ی ما
we think individually But write together
قرعه کشی تمام شد ... تو به اسم کس دیگری در آمدی ! - تقدیر جای خود ... لا اقل اسم مرا هم درون کیسه می انداختی ... تا بعد ... پنجشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 05:59 :: : نازنین
چه فرقی می کند من عاشق تو باشم یا عاشق رنگین کمان ... وقتی هر دو هفت خطید !!
پنجشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 05:31 :: : نازنین
چقدر تلخ شده ای !! این روز ها قند هایت را در دل چه کسی آب می کنی ؟!
پنجشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 03:27 :: : نازنین
مرا آرزویاش را دارد.
«آ.پورضیایی»
چهارشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 21:46 :: : پریسا
مدام گفتی خیالت تخت ... من وفادارم !
و من چه ساده لوحانه خیالم را تختی کردم برای عشق بازی تو با دیگری ....
تا بعد ...
سه شنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 09:51 :: : نازنین
از تمام رمز و رازهای عشق جز همین سه حرف جز همین سه حرف ساده ی میان تهی چیز دیگری سرم نمی شود من سرم نمی شود ولی ... راستی دلم که می شود ... ! شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 19:11 :: : فریماه
اگر تمام ابرهای آسمان ببارند... گل های قالی نخواهند شکفت....و..این قانون زیر پا ماندن است شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 19:09 :: : فریماه
My Depression is so Deep,As Deep As A Sea,And I Am Drowning In It
شاید اگه هرگز نبودم اینهمه رنج هم نبود ... شاید اگه هیچوقت نمیومدم این همه بدی نبود شاید تکرار لحظه ها نبود
شاید خیانت نبود
شاید ...
تنهایی عذابم میده
میخوام برگردم ... اینجا شهر من نیست ... اینجا حای من نیست ...
واسم دعا کنید .. دیگه دارم کم میارم ...
دارم خم میشم دارم نفس کم میارم نمیدونم چرا دارم اینا رو میگم اما میدونم دوستام فعلا بهترین داشته های منن
نمیخوام از دستتون بدم
تنهام نذارین ...
تا بعد ....
پ.ن : جای دیگه ای واسه هضم دل تنگی هام نبود .. منو ببخشید ... پ.ن : چیز خاصی نیست ... مثل همیشه دیوونگی اومده سراغم پ.ن : دوســـــــــــــــــــــــــتون دارم !!
شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 11:37 :: : نازنین
"با رفتنت همرنگ تو شد آنچه با آمدنت رنگ باخت" چهارشنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 20:00 :: : شبنم
آن گاه که غرور کسی را له می کنی. آن گاه که کاخ های آرزوی کسی را ویران می کنی. آن گاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی. آن گاه که بنده ای را نادیده می گیری. آن گاه که حتی گوشت را می گیری تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی. آن گاه که خدا را می بینی و بنده اش را نادیده می گیری. می خواهم بدانم که دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی... .؟ سه شنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 13:34 :: : مهرناز
دوست تقدیر گریز ناپذیر ما نیست. برادر و خواهر و پسرخاله ودختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد. دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد ومرز و نوع آن به وسیله ی همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود. با دوستانمان می توانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آن که میتوانیم از هیچ چیز حرف نزنیم و سکوت کنیم. با دوستانمان می توانیم درد و دل کنیم و مهم تر آن که می توان درد ودل هم نکرد و بدانیم که می داند. از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم. به دوستانمان می توانیم بگوییم: امشب بیا خونه ی ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم: امشب نیا حوصله ندارم. با دوستانمان می توانیم بخندیم. می توانیم گریه کنیم. می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم. می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم. می توانیم شادی کنیم. می توانیم غمگین شویم. می توانیم دعوا کنیم. میتوانیم در عروسی خواهر وبرادرش لباسهای خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر وبرادر خودمان است و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم. با دوستانمان می توانیم قدم بزنیم. می توانیم نصف شب زنگ بزنیم و بگوییم: پاشو بیا اینجا و اگر پرسید چی شده می توانیم بگوییم: حرف نزن فقط بیا . و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم. با دوستانمان میتوانیم حرف نزنیم. کاری نکنیم. جایی نرویم. و فقط از این که هستند خوشحال و خوشبخت باشیم.... . سه شنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 13:10 :: : مهرناز
زانو نمی زنم !
حتـــی اگر سقف آسمان کوتاه تر از قد من باشد ....
تا بعد ...
سه شنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 10:26 :: : نازنین
اعتماد
حس آن کودک یک ساله ایست که او را به هوا می اندازی و او می خندد ...
چون می داند که او را در آغوش خواهی گرفت ...
تا بعد ... یکشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 13:36 :: : نازنین
زن رو به خدا کرد و گفت: چرا باید دیه ما نصف مردها باشد؟ خداوند مهربانانه فرمود:
زن خندید و گفت: خدایا حکمتت را شکر ... ! تا بعد ... یکشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 13:35 :: : نازنین
اجازه ازدواج مجدد: اجازه قانون به مرد برای خیانت به همسر
سرنوشت : دادگاهی که ما را از همه گناهان و اشتباهاتمان تبرئه می کند
زن : موجودی است که بدون فکر حرف می زند ، بر خلاف مرد که بدون فکر عمل می کند
فضیلت : عتیقه معنوی ، کالای با ارزشی که به دلیل با ارزش بودن ، معمولاً در پستو نگهداری می شود و کسی از آن استفاده نمی کند.
اخلاق : علمی است که به ما می آموزد زشتی و زیبائی یک فعل بستگی به فاعل آن دارد. استرداد دعوا: بخشیدن عطای عدل به لقای عدلیه
شهروند: رعیت مدرن.
فوت پدر: یکی از اسباب تملک .
تا بعد ...
یکشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 13:33 :: : نازنین
کتاب نت را باز می کنم... مضراب در دست.... لا...سل....فا... سیم های زرد و سفید را نوازش می کنم و شروع میکنم به برق انداختن چوب گردوی خوش رنگش... ... نه... نمی شود...کوک نیست...کوک نمی شود که نمی شود..... سل چیزی بین لا و ر را فریاد میزند و لا عصبانی می شود از ضربه های ناموزون مضراب بر سرش... درمانده ام...این هوس لعنتی هم که از سرم بیرون نمی رود... زنگ می زنم به تو... پیش از سلام سکوت می کنی... می گویم منتظری خطابت کنم؟ می گویی روزهای زیادیست کسی به نام نخوانده است مرا..... با خودم فکر می کنم چه راحت می شود نامت را فراموش کنی...فقط کافیست حنجره ای تو را نخواند...به همین سادگی... می گویم:مزاحم همیشگی...دست به سنتور برده ام...کوک نمی شود...کمک می کنی... می خندی...ساز دلت کوک هست؟ و من فکر میکنم که چه ساده میفهمی...که نمی شود چیزی از تو پنهان کرد.... می گویم استاد می خواهد برای کوک شدن،دل که سنتور نیست تا هر تازه کاری بخواهد تلفنی کوکش کند. می گویی:صفحه ی 97،میزان اول و دوم،بانگ جرس... شروع کن... فا...لا...فا...لا...سل...سی...سل...سی..... .... .......... سیم یک را یک دور....سیم چهار را دو دور و ......می چرخانم...همه چیز مطابق دستورت.... می گویی دوباره بزن... ......... ......... این بار همه چیز خوب است... صدا ها ظریف و دقیق.... می گویم ممنون....تو همیشه کاشفِ حل ناممکنی... می گویی نه همیشه.... می گویم چقدر توانایی،که قادری به کوکِ یک سازِ طرد شده...آن هم از این همه فاصله... می گویی:این از درک توست که قادری به اجرای آنچه درست تر است. شب به خیر می گویم.... با خودم فکر می کنم:چه میشد اگر می توانستی کاشف چشم های من باشی...چه رازها که در عمق جانت آرام نمی گرفت..... فکر می کنم که چطور می شود کسی این همه درک کند یک ساز را و قادر نباشد به درک تمنای خاموشم برای کوک کردن این دل. افسوس که من در خیال خود لعن می کنم تو را برای بی توجهی...و غافلم از صدای قلب تو که بانگ جرس می نوازد با نت های زیر،تا هم نوای بم نوازیِ من شود.... دنیای عجیبیست ها... من اینجا مغرور،ولی در تمنای مسکوتِ بودنت.... تو آنجا مغرور،ولی در انتظار یک اشاره برای هزار بار هم نوا شدن.... تقصیر از هیچ کدام نیست.ساز بدی را انتخاب کرده ایم. عطر دستانت در حسادتِ عطرِ چوبِ گردوی این مضراب های پر عشوه گم می شود... گفته بودم که ساز سنتی تعهد می خواهد،تعلق کافی نیست....گفتی تعلق که باشد دنیا به آخر می رسد در کف دستان من....حالا بیا...بیا و ببین خطوط در هم این دست ها را فال گیر!!!....تعبیرش دو راهی نبود....جدایی بود.... تقصیر از هیچ کدام ما نیست....ساز بدی را انتخاب کردیم....سنتور تعهد می خواست و ما بی ریشه تر از آن که در زمین چنگ زنیم و یک جا ساکن شویم...که آرام شویم....... ما ساز بدی را انتخاب کردیم....کاش به سان نیاکان کولیمان،نواختن ساز دهنی را می آموختیم و رقص سایه را در مقابل آتش... ساز دهنی بهترین بود...ساز مردمان مهاجر...سازی برای شناختن همه ی بادهای بی قراری که بوسه می آورند از سوی یار...بدون تشریفات... دست کم ساز دهنی طعم لب هایت را حفظ می کرد....حسود نبود....رها بود و بی غش... دلم طعم لب هایت را می خواهد....عطر دستانت را.... وگرنه من هیچ وقت نیاموخته ام مضراب به دست بگیرم.... دلم دستان تو را می خواهد... بوسه می خواهم. پ.ن:توهم نزنید.چون این متن فقط حاصل توهم منه. پ.ن:برای شبنم. پ.ن:حامد عزیزم.آرزوی نابم.ممنون برای همه چیز. پ.ن:...........
یکشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 04:34 :: : پریسا
سرگردانم؛
|
||||||