خونه ی ما
we think individually But write together

مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

 


قرعه کشی تمام شد ...


تو به اسم کس دیگری در آمدی !



- تقدیر  جای خود ...



لا اقل اسم مرا هم درون کیسه می انداختی ...





            تا بعد ...





پنجشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 05:59 ::  : نازنین



چه فرقی می کند 


من عاشق تو باشم یا عاشق رنگین کمان ...


وقتی هر دو هفت خطید !!





            





پنجشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 05:31 ::  : نازنین





چقدر تلخ شده ای !!



این روز ها قند هایت را در دل چه کسی آب می کنی ؟!





            

    





پنجشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 03:27 ::  : نازنین

مرا
همراه شعرهایم
گیس‌های بریده‌ام
همه‌ی نامه‌هایی
که برای‌ات نوشتم و
تو هرگز نخواندی
همراه لحظه‌های خوشبختی‌ام
با دست‌هایی که هنوز از گرمای تو گرم‌اند
با چشمانی منتظر
با تن داغ صبح‌گاهی‌ام
همراه همه دفتر‌هایی که ننوشتم
پیراهنی که بوی تو را می‌دهد
زیر کوهی از عشق‌ات
دفن کن

بگذار اینجا
عاشقانه‌ترین گور دسته‌جمعی جهان باشد
و تو
دیکتاتوری که سرزمین تنم

آرزوی‌اش را دارد.

 

                                  «آ.پورضیایی»



چهارشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 21:46 ::  : پریسا

 

  

 

مدام گفتی  

   خیالت تخت  ... من وفادارم ! 

  

و من چه ساده لوحانه خیالم را تختی کردم برای  

عشق بازی تو با دیگری .... 

 

 

 

 

 

      تا بعد ... 

 

 



سه شنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 09:51 ::  : نازنین

از تمام رمز و رازهای عشق

جز همین سه حرف

جز همین سه حرف ساده ی میان تهی

چیز دیگری سرم نمی شود

من سرم نمی شود ولی ...

راستی

دلم که می شود ... !



شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 19:11 ::  : فریماه

اگر تمام ابرهای آسمان ببارند... 

گل های قالی نخواهند شکفت....و..این قانون زیر پا ماندن است



شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 19:09 ::  : فریماه

 

My Depression is so Deep,As Deep As A Sea,And I Am Drowning In It
افسردگیم عمیق است … به عمیقی یک دریا و دارم توش غرق میشم ...
 

 

  

شاید اگه هرگز نبودم اینهمه رنج هم نبود ... شاید اگه هیچوقت نمیومدم این همه بدی نبود  

شاید تکرار لحظه ها نبود 

 

شاید خیانت نبود 

 

شاید ...   

 

 

 

 

 

تنهایی عذابم میده  

 

میخوام برگردم ... 

اینجا شهر من نیست ... اینجا حای من نیست ... 

 

 

واسم دعا کنید .. 

دیگه دارم کم میارم ... 

 

دارم خم میشم  

دارم نفس کم میارم    

  نمیدونم چرا دارم اینا رو میگم   

اما 

 میدونم دوستام فعلا  

بهترین داشته های منن 

 

 

نمیخوام از دستتون بدم  

 

تنهام نذارین ...  

 

 

 

 

تا بعد .... 

 

 

پ.ن : جای دیگه ای واسه هضم دل تنگی هام نبود .. منو ببخشید ...

پ.ن : چیز خاصی نیست ... مثل همیشه دیوونگی اومده سراغم   

پ.ن : دوســـــــــــــــــــــــــتون دارم !!

 



شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 11:37 ::  : نازنین

     

      "با رفتنت همرنگ تو شد آنچه با آمدنت رنگ باخت"



چهارشنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 20:00 ::  : شبنم

آن گاه که غرور کسی را له می کنی. 

آن گاه که کاخ های آرزوی کسی را ویران می کنی. 

آن گاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی. 

آن گاه که بنده ای را نادیده می گیری. 

آن گاه که حتی گوشت را می گیری تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی. 

آن گاه که خدا را می بینی و بنده اش را نادیده می گیری. 

می خواهم بدانم که دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی... .؟



سه شنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 13:34 ::  : مهرناز

دوست تقدیر گریز ناپذیر ما نیست. 

برادر و خواهر و پسرخاله ودختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد. 

دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد ومرز و نوع آن به وسیله ی همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود. 

با دوستانمان می توانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آن که میتوانیم از هیچ چیز حرف نزنیم و سکوت کنیم. 

با دوستانمان می توانیم درد و دل کنیم و مهم تر آن که می توان درد ودل هم نکرد و بدانیم که می داند. 

از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم.  

به دوستانمان می توانیم بگوییم: امشب بیا خونه ی ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم: امشب نیا حوصله ندارم. 

با دوستانمان می توانیم بخندیم. می توانیم گریه کنیم. می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم. می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم. می توانیم شادی کنیم. می توانیم غمگین شویم. می توانیم دعوا کنیم. میتوانیم در عروسی خواهر وبرادرش لباسهای خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر وبرادر خودمان است و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم. 

با دوستانمان می توانیم قدم بزنیم. می توانیم نصف شب زنگ بزنیم و بگوییم: پاشو بیا اینجا و اگر پرسید چی شده می توانیم بگوییم: حرف نزن فقط بیا . و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم. 

با دوستانمان میتوانیم حرف نزنیم. کاری نکنیم. جایی نرویم. و فقط از این که هستند خوشحال و خوشبخت باشیم....  .



سه شنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 13:10 ::  : مهرناز

 

 

زانو نمی زنم !  

 

    

 حتـــی    اگر سقف آسمان   

     کوتاه تر از قد من باشد .... 

  

 

 تا بعد ... 

 

 

  



سه شنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 10:26 ::  : نازنین

 

 

اعتماد  

 

حس آن کودک یک ساله ایست که او را به هوا می اندازی  

و  او می خندد ... 

 

چون می داند که او را در آغوش خواهی گرفت ... 

 

 

تا بعد ...



یکشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 13:36 ::  : نازنین

زن رو به خدا کرد و گفت: چرا باید دیه ما نصف مردها باشد؟ 

خداوند مهربانانه فرمود: 


عزیز من ! اگر با کشتن، تو را از شوهرت بستانند، به او هشت میلیون می رسد، ولی اگر او را بکشند تو صاحب شانزده میلیون می شوی !!! 

 

زن خندید و گفت: خدایا حکمتت را شکر ... !

   
 
تا بعد ...


یکشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 13:35 ::  : نازنین

 

 

اجازه ازدواج مجدد: اجازه قانون به مرد برای خیانت به همسر 


پاکدامنی : هدیه خداوند به بشر برای دوران پیری 


خدا: واجب الوجودی که با اینکه از او نمی ترسیم ، دوست داریم دیگران از او بترسند 


دیوانه : آدمی که به هر چه می گوید اعتقاد دارد
 

سرنوشت : دادگاهی که ما را از همه گناهان و اشتباهاتمان تبرئه می کند 


فکر : چیزی است شبیه ناخن که باید هر چند وقت یک بار آن را کوتاه کرد زیرا میکروب زیر آن جمع می شود
 

زن : موجودی است که بدون فکر حرف می زند ، بر خلاف مرد که بدون فکر عمل می کند 


عرف : سعی جامعه در فضیلت وانمود دادن اشتباهات گذشتگان که توان اصلاح آن را ندارد
 

فضیلت : عتیقه معنوی ، کالای با ارزشی که به دلیل با ارزش بودن ، معمولاً در پستو نگهداری می شود و کسی از آن استفاده نمی کند. 


آقازاده: استثنا در خلقت
 

اخلاق : علمی است که به ما می آموزد زشتی و زیبائی یک فعل بستگی به فاعل آن دارد.
 

استرداد دعوا: بخشیدن عطای عدل به لقای عدلیه 


بالغ : کسی که دیگر نباید از او انتظار شنیدن حرف راست را داشت . 


جرم : هر چیزی است جز آنچه که انجامش ایرادی ندارد. 


جلسه اول دادرسی : جلسه ای است که خط بطلان روی ضرب المثل « حرف نزده را همیشه می توان زد » می کشد. 


خیار : اجازه قانون برای عهدشکنی . 


دفاع مشروع : مجازات نکردن کسی که زیر بار ظلم نرفته است .
 

شهروند: رعیت مدرن. 


عده : مدت زمانی که اجباراً به زن داده می شود تا در مورد خواستگارانش به درستی بیاندیشد تا مرتکب اشتباه قبلی خود نشود. 


فمینیسم : جنبشی است زنانه به قصد رهاسازی مردان از قید زنان.
 

فوت پدر: یکی از اسباب تملک . 


قرار سقوط دعوی : قراری است که دعوا را آنچنان به زمین می کوبد که دیگر امکان بلند شدن آن وجود ندارد. 


قرار عدم استماع دعوا: قراری است که به موجب آن ، دادگاه رسماً نداشتن گوش شنوا برای شنیدن دعوا را اعلام می کند. 


قطع ید: صاف کردن دست کج . 


وکیل : سربازی است که با این که دشمن را نمی شناسد ، به جنگ او می رود.
 

 

تا بعد ... 

 

 



یکشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 13:33 ::  : نازنین

کتاب نت را باز می کنم...

مضراب در دست....

لا...سل....فا...

سیم های زرد و سفید را نوازش می کنم و شروع میکنم به برق انداختن چوب گردوی خوش رنگش...

...

نه...

نمی شود...کوک نیست...کوک نمی شود که نمی شود.....

سل چیزی بین لا و ر را فریاد میزند و لا عصبانی می شود از ضربه های ناموزون مضراب بر سرش...

درمانده ام...این هوس لعنتی هم که از سرم بیرون نمی رود...

زنگ می زنم به تو...

پیش از سلام سکوت می کنی...

می گویم منتظری خطابت کنم؟

می گویی روزهای زیادیست کسی به نام نخوانده است مرا.....

با خودم فکر می کنم چه راحت می شود نامت را فراموش کنی...فقط کافیست حنجره ای تو را نخواند...به همین سادگی...

می گویم:مزاحم همیشگی...دست به سنتور برده ام...کوک نمی شود...کمک می کنی...

می خندی...ساز دلت کوک هست؟

و من فکر میکنم که چه ساده میفهمی...که نمی شود چیزی از تو پنهان کرد....

می گویم استاد می خواهد برای کوک شدن،دل که سنتور نیست تا هر تازه کاری بخواهد تلفنی کوکش کند.

می گویی:صفحه ی 97،میزان اول  و دوم،بانگ جرس...

شروع کن...

فا...لا...فا...لا...سل...سی...سل...سی.....

....

..........

سیم یک را یک دور....سیم چهار را دو دور و ......می چرخانم...همه چیز مطابق دستورت....

می گویی دوباره بزن...

.........

.........

این بار همه چیز خوب است...

صدا ها ظریف و دقیق....

می گویم ممنون....تو همیشه کاشفِ حل ناممکنی...

می گویی نه همیشه....

می گویم چقدر توانایی،که قادری به کوکِ یک سازِ طرد شده...آن هم از این همه فاصله...

می گویی:این از درک توست که قادری به اجرای آنچه درست تر است.

شب به خیر می گویم....

با خودم فکر می کنم:چه میشد اگر می توانستی کاشف چشم های من باشی...چه رازها که در عمق جانت آرام نمی گرفت.....

فکر می کنم که چطور می شود کسی این همه درک کند یک ساز را و قادر نباشد به درک تمنای خاموشم برای کوک کردن این دل.

افسوس که من در خیال خود لعن می کنم تو را برای بی توجهی...و غافلم از صدای قلب تو که بانگ جرس می نوازد با نت های زیر،تا هم نوای بم نوازیِ من شود....

دنیای عجیبیست ها...

من اینجا مغرور،ولی در تمنای مسکوتِ بودنت....

تو آنجا مغرور،ولی در انتظار یک اشاره برای هزار بار هم نوا شدن....

تقصیر از هیچ کدام نیست.ساز بدی را انتخاب کرده ایم.

عطر دستانت در حسادتِ عطرِ چوبِ گردوی این مضراب های پر عشوه گم می شود...

گفته بودم که ساز سنتی تعهد می خواهد،تعلق کافی نیست....گفتی تعلق که باشد دنیا به آخر می رسد در کف دستان من....حالا بیا...بیا و ببین خطوط در هم این دست ها را فال گیر!!!....تعبیرش دو راهی نبود....جدایی بود....

تقصیر از هیچ کدام ما نیست....ساز بدی را انتخاب کردیم....سنتور تعهد می خواست و ما بی ریشه تر از آن که در زمین چنگ زنیم و یک جا ساکن شویم...که آرام شویم.......

ما ساز بدی را انتخاب کردیم....کاش به سان نیاکان کولیمان،نواختن ساز دهنی را می آموختیم و رقص سایه را در مقابل آتش...

ساز دهنی بهترین بود...ساز مردمان مهاجر...سازی برای شناختن  همه ی بادهای بی قراری که بوسه می آورند از سوی یار...بدون تشریفات...

دست کم ساز دهنی طعم لب هایت را حفظ می کرد....حسود نبود....رها بود و بی غش...

دلم طعم لب هایت را می خواهد....عطر دستانت را....

وگرنه من هیچ وقت نیاموخته ام مضراب به دست بگیرم....

دلم دستان تو را می خواهد...

بوسه می خواهم.


پ.ن:توهم نزنید.چون این متن فقط حاصل توهم منه.

پ.ن:برای شبنم.

پ.ن:حامد عزیزم.آرزوی نابم.ممنون برای همه چیز.

پ.ن:...........



یکشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 04:34 ::  : پریسا
سرگردانم؛

شما مردی را ندیده اید

بلند بالا

با کیفی سنگین بردوش

و تلفن همراهی در دست

که حواسش جمع زندگی نیست؟

شما مردی را ندیده اید

که موهای پیشانی اش کمی خلوت است

و در شلوغی ها

ازکنار خودش می گذرد؟

مردی با چشمانی نافذ

که در عمق خیابان های شب

سیگار می کشد

تنهای تنها؟

شما مردی را ندیده اید

که سر من

روی شانه هایش

جا مانده باشد؟



شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 18:58 ::  : پریسا

بس است


برای مجنون ها


کمی هم برای لیلی ها بگذارید


ترحم کم آورده اند.



شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 03:11 ::  : پریسا

به آب و آتش زدم


احساسم را


به عالم و آدم نشان دادم


دوست داشتنم را


آخر بازی


رو دست خوردم


نمی ارزیدی



شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 02:53 ::  : پریسا

هرگز بلد نبودم بخوام لفظ قلم حرف بزنم یا با بکار بردن واژه های قلمبه روح آدما رو تسخیر کنم ...

بلدم توو عین سادگی حرف دلم رو بزنم ...


پریسای من ... تو بهترین و کامل ترین فردی هستی که من تا حالا دیدم و به نوعی دوست داشتم شوق نگات و حرارت کلامت الگوی رفتار من باشه ...


توو اینکه تو بهترین بودی و هستی ... توو اینکه تو مارو دور هم جمع کردی ... توو اینکه تو جز محبت کاری نکردی شکی نیست

پس گفتن اینا میتونه تکرار مکررات باشه ...


تنها اومدم بگم امیدوارم شادی روز تولدت توو لحظه لحظه ی زندگیت جاری باشه ...



تبریک دست خالی مرا

              با سخاوت بی حدت بپذیر ...


                          تولدت مبارک ....







----------------------------------------------------



پ.ن / پریسا جون واسه این تأخیر عذر میخوام ... شرمندگی منو بپذیر ...

پ.ن / امیدوارم این کیک تکراری نباشه ... چون کیک های سابق یادم نمونده ...

پ.ن / تا بعد ...



پنجشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 13:40 ::  : نازنین





نظر سنجی می کنیم ...

بشتابید به سوی کل کل



تا بعد ...






سه شنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 00:33 ::  : نازنین

حوری از خیمه خود بیرون آید ، و روی به تخت مؤمن بخرامد ، و چون به نزد مؤمن می آید ، با پانصد سال ازسالهای دنیا همدیگر را بوسه زنند که برای هیچ کدامشان ، خستگی و ملال حاصل نمی گردد .

(بحارالانوار،ج 8، ص 157، ح 98)

 

خب خودتون می تونید این پست رو قضاوت کنید.

راستش می خواستم یه قسمتای دیگشو بزارم ولی خب خودم که خوندم قرمز کردم.دیگه بی خیال شدم.

تازه گفتم ممکنه پس فردا دوباره بیان و خونه رو پلمپ کنن.

دیگه اینکه،ای بابا این همه ما زنا تو این دنیا جون میکنیم،بازم فقط به مردا وعده ی حوری و بوسه ی پونصد ساله و .... دادن.

این وسط من موندم به ما چی میماسه تو بهشت؟

میبینین تو رو خدا؟تو بهشتم تبعیض جنسیتی قائل شدن.

واسه یه مرد پونصد تا حوری می فرستن هرشب،حالا حساب کنین توانایی رو.

بعدا واسه زنا گفتن کوپنتون یه غلمانه،اونم معلوم نیس کدوم کور و کچلی هست که حوریا پسش زدن.

ای خدااااااااااااااا.آخه چه انتظاری داری از این بنده ی گناهکارت(خودمو میگم)...تو این دنیا که همش خواستیم نجیب باشیم(خانوما رو میگم)هی چشامونو بستیم.اون دنیا هم ول کن ما نیستی؟دِ آخه قربونت برم مام آدمیما.

ولی خداییشا....ای زنان و مردان مومن...ای کسانی که ایمان آورده اید،یکیتون بیاد منو روشن کنه...

دینی که همه ی خطابش به مرداست و همه چیزای خوب و همه حال و حول و عشق و صفا رو واسه مردا میدونه و زن رو فقط مستحق مجازات،چه ارمغانی برای من به عنوان یه زن میاره که بهش ایمان بیارم؟هوم؟

واسه کدوم عدالت ستودنیش باید سنگشو به سینه بزنم؟عجبا؟20 ساله سر کاریم.200 سالم بشه هنوز سر کاریما...

به قول استاد گروس عبدالملکیان:

ما کاشفان کوچه های بن بستیم
حرف های خسته ای داریم
این بار پیامبری بفرست
که تنها گوش کند

 

هییییییییی.خدا....

آخر سر من از دست این حرفای تو غمباد میگیرم خدا!!!!آخه این چه وضعشه فدات شم؟دهههههه.اصلا من بهشتتو نخواستم.قربون دستت اون در جهنموو واسه من باز بزار...حداقل چهار تا پسر خوشجیل موشجیل اونجا پیدا میشه که حاجتی به غلمانِ مطرود حوریا نباشه که...والااااااا.

 

پ.ن:خواهشا منو قضاوت نکنین با این پست.

پ.ن:هر کی به اشارات این پست شک داره،می تونه بره بحارالانوارو بخونه.اگه می خواین صفحات دقیقشونم میگم براتون.

پ.ن:دینی که انسان ها رو فقط جسم میبینه،کم کم ارزشش رو در روح آدما از دست میده.یکی بیاد روح منو نجات بده...باورم دچار تردید شده.

پ.ن:این پست فقط یه درد دله...


عصبانیت نوشت:خدایا اندازه ی یه ارزن شرافت به ما و مردممون بدی کافیه.



دوشنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 18:49 ::  : پریسا

تقصیرتو نبود!

خودم نخواستم چراغ قدیمی خاطره ها

خاموش شود!

خودم شعرها ی شبانه اشک را

فراموش نکردم!

خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم!

حالا نه گریه های من دینی به گردن تودارند

نه توچیزی بدهکاردلتنگی این همه ترانه ای!

خودم خواستم که مثل زنبوری زرد

بالهایم درکشاکش شهدها خسته شوند

وعسلهایم

صبحانه ی کسانی باشند

که هرگزندیدمشان!

تنها آرزوی ساده ام این بود

که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!

که هرازگاهی کناربرگهای کتابم بنشینی

وبعد از قرائت بارانها

زیر لب بگویی:

" یادت بخیر!نگهبان گریان خاطره های خاموش"

همین جمله...

برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان

کافی بود!

هنوزهم جای قدم های تو

بر چشم تمام ترانه هاست!

هنوز هم همنشین نام وامضای منی!

دیگرتنها دلخوشی ام

همین هوای سرودن است!

همین شکفتن شعله!

همین تبلور بغض!

به خدا هنوزهم از دیدن تو

درپس پرده باران بی امان

شاد می شوم !

" یغما گلرویی "



شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 18:59 ::  : شبنم

اولین روز دبستان باز گرد

کودکی ها شاد و خندان باز گرد

بر سوار اسب های چوبکی 

خاطرات کودکی زیبا ترند

یادگاران کهن مانا ترند 

درس های سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس

روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان گندم است 

کاکلی گنجشککی باهوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم

ما پر از تصمیم کبری می شدیم 

پاکن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حاقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از اه بود

برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خش خش جاروی پاها روی برگ

هم کلاسی های من یادم کنید

باز هم در کوچه فریادم کنید

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش میشد باز کوچک می شدیم

لا اقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچ ها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر

یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من

بازگرد این مشق هارا خط بزن.



پنجشنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 18:28 ::  : حمید


مردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنند
بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنند !

خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی برند !
دشت داغ سینــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنند

چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــی شوند
خاک زیر پای خود ، از گریه ، هــــی ! تر می کنند

روز و شب با عکــس او ، پیوسته صحبت می کنند
دیده را از خون دل ، دریای احمـــــر مــــی کنند !

در میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد خیـــــر !!
بر رخ ناهیـد و مینـــــا و صنــــــوبر می کنند !

بعدِ چنـــدی کز وفات جانگــــــداز ! او گذشـــت
بابت تسلیّت خــود ! فکـــر دیگـــــر مـــی کنند

دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال
جانشیـــــن بی بدیل یار و همســــــر می کنند

کــج نیندیشید !! فکــر همســــــر دیگر نیَند !
از برای بچه هاشان ، فکر مـــادر مـــی کنند !!! 

پی نوشت : تیتر این شعر واسه اولین شعری  بود که حمید گذاشت تو خونمون که جوابش تو این پست کاملا مشخص و روشنه 

اینم واسه تو حمید که دیگه نخوای لاهیجانیارو اذیت کنی



چهارشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 21:34 ::  : فریماه
تو را چه به فرهاد؟ یک فرهاد است و
یک بیستون عاشقی

تو همین یک وجب دیوار فاصله را بردار

من باورت میکنم..




سه شنبه 6 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 19:20 ::  : پریسا

.....   .. 

 

وقتی که خودم را از بالای ساختمان پرت کردم .  

در طبقه دهم زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند!  

در طبقه نهم پیتر قوی جثه و پر زور را دیدم که گریه می کرد !  

در طبقه هشتم مِی داشت گریه می کرد چون نامزدش ترکش کرده بود .  

در طبقه هفتم دن را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزش را می خورد!  

در طبقه ششم هنگ بیکار را دیدم که هنوز هم روزی هفت روزنامه می خرد تا بلکه کاری پیدا کند!  

در طبقه پنجم آقای وانگ به ظاهر بسیار ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکاری هایش را می رسید.  

در طبقه چهارم رز را دیدم که باز هم با نامزدش کتک کاری می کرد!  

در طبقه سوم پیر مردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید!  

در طبقه دوم لی لی را دیدم که به عکس شوهرش که از شش ماه قبل مفقود شده بود، زل زده است!  

قبل از پریدن فکر می کردم از همه بیچاره ترم.  

اما حالا می دانم که هر کس گرفتاری ها و نگرانی های خودش را دارد .  

بعد از دیدن همه فهمیدم که وضعم آنقدر ها هم بد نبود.  

حالا کسانی که همین الآن دیدم، دارند به من نگاه می کنند. 

 

فکر می کنم آنها بعد از دیدن من با خودشان فکر می کنند که وضعشان آنقدر ها هم بد نیست! 

 

....... .... ... . 

 

تا بعد ... 

 



سه شنبه 6 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 11:17 ::  : نازنین

از آن روز این خانه ویرانه شد

که نان آورش مرد بیگانه شد 

چو ناکس به ده کدخدایی کند 

کشاورز باید   گدایی کند 

اگر مایه زندگی بندگی است 

دوصدباره مردن به از زندگی است 



دوشنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 00:58 ::  : سیاوش

 

 

 

 

به سه چیز تکیه نکن غرور، دروغ و عشق .آدم با غرور می تازد با دروغ می بازد و با عشق می

 

میرد!..............  دکترشریعتی 



شنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 19:37 ::  : محمد

نمی دونم چرا با وجود اینکه این همه آدم اینجا رفت و آمد داره هر روز،هیچ  کس هیچ پستی نمیزاره...

واقعا پست گذاشتن اینقدر سخته؟

دوباره من باید دوره بیفتم و روزنویسی کنم تا دوباره فعال شین؟

به خدا طنز نویسی من تو بداهه خوب نیست.ایده ی طنز نداشته باشم نمی تونم بنویسم،دلمم نمی خواد اینجارو با آه و ناله پر کنم،مشکلات خودمون همینجوریم زیادیه...

واسه همین چند روز یه بار پست میزارم.بابا بجنبین دیگه.

یه چی بزارین حداقل بفهمیم انگشتاتون سالمه.

اگه گربه دکمه های کیبردتونو خورده،من کیبرد اضافی دارما...تازه کابل نصب به لپ تاپشم دارم.مشکلی نیست.شما فقط اشاره کنین.

چیه آخه بابا...تو بلاگستان که همه تیریپ غم و غصه و آه و فغانن.دلم به یه اینجا خوشه که اونم دائم تار عنکبوت می بنده...

یالا...یالا پاشین این رختخوابارو از این وسط جمع کنین...خور و خواب بسته...بچه برو اون ضبط رو روشن کن...آهااااا....بیا...

بابا یه دستی..یه بزن و برقصی...یه رفت و روبی...یه سر و صدایی...یه اهمی...یه اوهومی...تلخ تولوخی...

بدبختی خونه تازه ساختم هست حیوون میوونم نداره چهارتا صدا بشنویم اینجا...اسباب اثاثیه ام تکمیله،صدا اکو نمی گیره....خب با این اوصاف دلتون واسه منی که حرف نزنم حناق می گیرم نمیسوزه که کز کردین تو اتاقاتون و بیرون نمیاین یه کم گپ بزنیم؟

ای بابا...ما هم رو دیوار کیا یادگاری نوشتیما.

یالا...یالا زود باشین بیاین پست بزارین...اینقدرم که کلید میندازین و میاین تو بد نیستا که گاهی یه اهن و اوهونی و اعلام حضوری بکنینا...باور کنین نه به کسی بر می خوره،نه خدا غضب می کنه...نه آقامون زمان خان تو اومدن تاخیر می کنه.

تا این دوست علیلتون سکته ناقص نزده و دوباره کار دست خودش و خانواده و شماها نداده پاشین بیاین...مگه اینکه حوصله داشته باشین باز بیاین مریض داری.

داریییییییییییین؟بسم الله.



شنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 03:19 ::  : پریسا
همسایه ها
صاحب خونه ها