خونه ی ما
we think individually But write together

پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

سلاااااااااااااااااام.

یه مدته اینجا چقدر سوت و کور شده.آدم حالش گرفته میشه میاد اینجا.کجایین آخه بچه ها.

 

بچه ها یکی از صابخونه ها پیشنهاد داده که یه ساعتی از روز رو مشخص کنیم و همگی از طریق چت کنفرانس بزاریم و صحبت کنیم.به نظر من پیشنهاد جالبیه.البته با احتساب این که گاهی در بعضی ساعات برای بعضی هاتون مشکله که بیاین،این فقط یه پیشنهاده.روش فکر کنید و به من اطلاع بدید.

 

 

و اما پست اینجانب:

 

موضوع انشا:توی پاییز چی بیشتر می چسبه؟

 

پاییز که میشه دلم همیشه هوس توت فرنگی و میوه های تابستونی میکنه.پاییز که میشه دلم هوای شکوفه های گیلاس اردیبهشت رو میکنه و هوس...

پاییز که میشه عجییییییییییب هوایی میشم.هوای کوه میزنه به سرم و هوای شاعرانه های دلگیر و دلتنگ.

هوای خوردن قهوه ی داغ تو سرمای آذر ماه و ....

فصل پاییز رو می گذرونم به عشق آذر و خاطرات خوب سال های دبیرستانم.پاییز که می یاد دلم هوای قصه های سرزمین پریان میکنه و هوس بچه شدن می زنه به سرم.هوس بازی تو کوچه و بالا رفتن از درخت آلوچه و غصه خوردن برای اقاقیای خشک روی دیوار.

هوس دویدن هزار باره تو باغچه ی کوچیکمون و لذت از صدای خش خش برگای خشک زیر قدم هام.

هوس بلند خندیدنای نصفه شب و شب نشینی های پر فلسفه.

هوس حرفای در گوشی و کرکر خندیدن سر کلاس روانشناسی و جلسه های مولانا خوانی و حافظ شناسی و .....

پاییز فصل هوس انگیزیه برای من که عااااااااااشق بهارم.

پاییز یعنی لحظه هایی که زمزمه میکنم:«میگن یه روز زمستون میاد و برف می باره.اولین برف زمستونی،مژده ی رسیدن بهاره و کوچ دوباره ی عاشقی به سرزمین شاعرانه هام.»

زمزمه میکنم تا پاییز نشنوه.نکنه دلش بگیره و لج کنه و بمونه سر جاش و نره و نزاره زمستون بیاد.

آروم میگم تا پاییز نشنوه و لج نکنه.

تا با رویای عطر شکوفه های اردیبهشت،برگ ریز طلایی خزان رو عاشق باشم و رویا ببافم و بهاری باشم.

 

شما بگین.توی این خزان چی بیشتر بهتون می چسبه؟ دوس دارین چی کار کنین و با کی باشین و چه حسی دارین؟



پنجشنبه 29 مهر ماه سال 1389 :: 21:12 ::  : پریسا








*روزی از میلتون ؛ شاعر معروف انگلیسی پرسیدند :چرا ولیعهد انگلستان می تواند
در چهارده سالگی بر تخت سلطنت بنشیند و سلطنت کند ؛ اما تا هیجده سال نداشته
باشد نمی تواند ازدواج کند ؟؟*

*گفت : بخاطر اینکه اداره کردن یک مملکت از اداره کردن یک زن بمراتب آسان تر
است **!!!*

* *

* *

*بهاء الواعظین می نویسد : در ابتدای مشروطه ؛ بخانه ای رفتم ؛پیر زن و دختر
جوانی آنجا بودند **.
**پیر زن پرسید : منظور از مشروطه چیست ؟؟ **
**گفتم : قوانین جدید **.
**گفت : مثلا چه ؟ **
**به شوخی گفتم : مثلا دختران جوان را به پیر مردان دهند و زنان پیر را به
جوانان !*

*دخترش گفت : این چه فایده دارد ؟؟ **
**پیر زن بلافاصله به دخترش گفت : ای بی حیا ! حالا کار تو به جایی رسیده که بر
قانون مشروطه ایراد میگیری *

*؟؟**!!*



* *

* *

* *

*برای ازدواج کردن لحظه‌ای درنگ نکنید**
**اگر زن خوبی نصیبتان شود، خوشبخت می‌گردید*

*و اگر زن بدی گیرتان آمد مثل من فیلسوف می شوید*

* **>>** **سقراط**  <<*



* *

* *

*یه ضرب المثل چینی هست که میگه: اگه از دوران مجردیت لذت نمی*

*بری، ازدواج کن. اونوقت حتما از خاطرات دوران مجردیت لذت  می بری



دوشنبه 26 مهر ماه سال 1389 :: 21:57 ::  : حسین

هرگاه عاشق باشی، احساس عجز کامل می‌کنی. درد عشق هم همین است. زیرا تو می‌خواهی هر کاری را برای معشوقت انجام دهی، اما می‌فهمی که کاری از دستت بر نمی‌آید. اما عشق یعنی همین که تمام فکرت؛ خدمت به دیگری باشد حتی اگر از عهده‌ات بر نیاید.



دوشنبه 26 مهر ماه سال 1389 :: 21:51 ::  : حسین

The worst part of feeling unhappy is the fact that nobody, but you, got yourself in that current situation! -Camus



یکشنبه 25 مهر ماه سال 1389 :: 20:21 ::  : حسین
آن‌قدر خلاف موج شنا خواهم کرد تا رودخانه مسیرش را عوض کند یا غرق شوم در خوابی که برای تو دیده‌ام

یکشنبه 25 مهر ماه سال 1389 :: 20:16 ::  : حسین

هر گاه از جور روزگار و رسوایی میان مردم در گوشه ای تنها بر بینوایی خود اشک می ریزم و گوش ناشنوای آسمان را بافریاد بی حاصل خویش می آزارم و بر خود می نگرم و بر بخت بد خویش نفرین می فرستم و آرزو می کنم ای کاش چون دیگری بودم که دلش از من امیدوارتر و قامتش از من موزون تر و دوستانش از من بیشتر است و ای کاش هنر این یک و شکوه و شوکت آن دیگری از آن من بود و در این اوصاف چنان خود را محروم می بینم که از آن چه بیشترین نصیب را برده ام کمترین خرسندی احساس نمی کنم اما در همین اوصاف که خود را چنین خار و حقیر می بینم از بخت نیک حالی به یاد تو می افتم و آن گاه روح من همچون چکاوک سحر خیزان بامدادان از خاک تیره اوج گرفته و بر دروازه ی بهشت آواز می خواند وبا یاد تو چنان احساسی به من دست می دهد که از سودای مقام خود با پادشاهان عار دارم.(شکسپیر)



شنبه 24 مهر ماه سال 1389 :: 23:20 ::  : مهرناز

دکتر علی شریعتی درباره روابط انسان با انسان های دیگر می گوید:

مردم اغلب بی انصاف ، بی منطق و خود محورند، ولی آنان را ببخش .

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ، ولی مهربان باش .

اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت، ولی موفق باش.

اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند ، ولی شریف و درستکار باش .

آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند ، ولی سازنده باش .

اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند ، ولی شادمان باش .

نیکی های درونت را فراموش می کنند ، ولی نیکوکار باش .

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.

ودر نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم.



پنجشنبه 22 مهر ماه سال 1389 :: 01:06 ::  : حسین

گل سرخی برای محبوبم...

 

" جان بلانکارد " از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد .

او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .

از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود.از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا, با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود,اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد, که در حاشیه صفحات آن به چشم می‌خورد . دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت در صفحه اول " جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد:

"دوشیزه هالیس می نل" .

 با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند." جان " برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود .در طول یکسال و یک ماه پس از آن , آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند .

هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد .

" جان " درخواست عکس کرد ولی با مخالفت " میس هالیس " روبه رو شد . به نظر هالیس اگر " جان " قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد . ولی سرانجام روز بازگشت " جان " فرارسید آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد الظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک .

هالیس نوشته بود : تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت .

بنابراین راس ساعت 7  " جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود . ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنوید :

" زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد, بلند قامت و خوش اندام, موهای طلایی‌اش در حلقه‌های زیبا کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود , چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل ها بود , و در لباس سبز روشنش به بهاری می مانست که جان گرفته باشد . من بی اراده به سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد . اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد , اما به آهستگی گفت " ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟ " بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم ودر این حال میس هالیس را دیدم . تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود زنی حدودا 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود و مچ پایش نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند

دختر سبز پوش از من دور می شد , من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام . از طرفی شوق وتمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود , به ماندن دعوتم می کرد .

او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید وچشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید . دیگر به خود تردید راه ندادم . کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد , از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود ,

 اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود ,

 دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم .

 

به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این .وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم .

من " جان بلانکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید . از ملاقات شما بسیار خوشحالم . ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمی‌شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است !

تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست !

 

طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به

چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد .



پنجشنبه 22 مهر ماه سال 1389 :: 00:53 ::  : حسین

نظرت در مورد آب چیه؟  

 آب خیلی خوبه اگه آب نباشه ما نمیتونیم شنا
کنیم و اگه نتونیم شنا کنیم خوب غرق میشیم!! 



پنجشنبه 22 مهر ماه سال 1389 :: 00:28 ::  : حسین

mige : Beshnide am ke azm e safar mikoni ; Makon ! mehre Harif o YAr e Degar mikoni ; Makon ! To dar jahAn gharibi - Ghorbat che mikoni ; Ghasde kodAm khaste Jegar mikoni ? Makon ! az mA Madozd Khish ; be bigAnegAn maro.. Dozdide Suye Gheyr Nazar mikoni ; Makon ! Ey Mah ke Charkh zir o Zebar az barAye TOst ! mArA kharAb o Zir o Zebar mikoni ; Makon !



پنجشنبه 22 مهر ماه سال 1389 :: 00:14 ::  : حسین

عشق علیه السلام

" تو مثل پیامبر ایات سرخ انگوری و من سرباز چشم های تو ام "

 دست هایت را زیر باران می گیرم

با تو قدم می زنم و برایت می گویم : تو نزدیکی که شمعدانی های خانه ام دوباره غنچه کرده اند

وتو برایم می گویی: باید پرید حتی بدون بال و پر

لبخند می زنم وهیچ وقت نمی گویم چرا... 

می گویم: این هوا بوی تو را برایم می آورد ,کاش همیشه از خانه ی ما بگذرد

می گویی: بگذار که این راه خطر داشته باشد

باران تند می شود, دست هایت را بلند می کنی

زیر باران تیمم می کنی و من وضو می گیرم

 نماز جماعت برپا می کنی

پشت سر ما همه می خندند

و این بار خیابان مسجد می شود. . .

 

چیز نوشت:

 مثل کبریت کشیدن در باد, دیدنت دشوار است .

                       من که به معجزه ایمان دارم, می کشم اخرین

                                  دانه کبریتم را در باد ...

                                                                        هرچه بادا باد !!!



چهارشنبه 21 مهر ماه سال 1389 :: 23:35 ::  : شبنم

منکران چون دیده شرم و حیا برهم نهند


                                                 تهمت آلودگی بر دامن مریم نهند



این خیابان خلوت از آنِ تو.می خواهم بدانم تا کجا تاب می آوری صندلی های خیسی را که میان بوران پاییزی رو به پوسیدگی می روند و چراغ هایی را که هر لحظه بیم مرگشان میرود.

عجیب است.

من از میل نور میگویم و تو از احتمال چراغ.



در حسرت یک نعره ی مستانه بمردیم

                                                لعنت بر این شهر که میخانه ندارد



باقی بقایت



چهارشنبه 21 مهر ماه سال 1389 :: 20:14 ::  : پریسا

قورباغه هایی که زنده زنده آب پز شدند: چند قورباغه را در ظرفی پر از آب جوش انداختند، آنها خیلی سریع از آب جوش به بیرون پریدند و خودشان را نجات دادند. وقتی همین قورباغه ها را در ظرف آب سرد قرار دادند و آرام آرام آب را به جوش رساندند همه آنها در آب جوش کشته شدند چون نتوانستند عکس العملی به همان سرعت نشان دهند.

نتیجهما می توانیم تغییرات ناگهانی را بفهمیم و متقابلآ عکس العمل نشان دهیم اما وقتی این تغییرات در دراز مدت انجام می شوند وقتی متوجه می شویم که دیگر خیلی دیر است. یادمان باشد، نه عادت های بد یک شبه وجود کسی را فرا می گیرد و نه کسی یک شبه فرد دیگری می شود، همه چیز پله پله انجام می شود. مهم این است که گرم شدن آب را احساس کنید



سه شنبه 20 مهر ماه سال 1389 :: 22:51 ::  : حسین

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد .

 

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .


 گفت من که غرق خواهش دنیا هستم  چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست، تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟



سه شنبه 20 مهر ماه سال 1389 :: 21:46 ::  : حسین

!

پس از 9 ماه ورجه وورجه متولد شدم !
یک سالگی : در حالیکه عمویم من را بالا و پایین می‌انداخت و هی می‌گفت گوگوری مگوری ، یهو لباسش خیس شد !

چهارسالگی : در حین بازی با پدرم مشتی محکم بر دماغش زدم و در حالیکه او گریه می‌کرد ، من می‌خندیدم ! نمی‌دانم چرا ؟!
هفت سالگی : پا به کلاس اول گذاشتم و در آنجا نوشتن جملاتی از قبیل آن مرد آمد ، آن مرد با BMW آمد !!!! را یاد گرفتم !
نه سالگی در حین فوتبال توی کوچه شیشه همسایه را شکستم ولی انداختم پای !!! پسز همسایه دیگرمان ! بنده خدا سر شب یک کتک مفصل از باباش خورد تا دیگر او باشد که شیشه همسایه را نشکند و بعدش هم دروغکی اصرار کند که من نبودم پسر همسایه بود که الکی انداخت پای من !!!
دوازده سالگی : به دوره راهنمایی و یک مدرسه جدید وارد شدم در حالی که من هنوز به اخلاق ناظم آنجا آشنا نشده بودم ولی ناظم آنجا کاملا به اخلاق من آشنا شده بود و به همین خاطر چندین و چند منفی انضباط گرفتم ! البته به محض اینکه به اخلاق ایشان آشنا شدم چند پلاستیک پفک در لوله اگزوز ماشینش فرو کردم !
هجده سالگی : در این سال من هیچ درسی برای کنکور نخواندم ولی در رشته ی میخ کج کنی واحد بوقمنچزآباد ( البته یکی از شعب توابع روستاهای بوقمنچزآباد ) قبول شدم !!
بیست و چهار سالگی : در این سال دانشگاه به اصرار مدرک کاردانی‌ام را که هنوز نیمی‌از واحدهایش مانده بود تا پاس شود ، به من داد !!!!
بیست و شش سالگی : رفتم زن بگیرم گفتند باید یک شغل پردرآمد داشته باشی . رفتم یک شغل پردرآمد داشته باشم ، گفتند باید سابقه کار داشته باشی . رفتم دنبال سابقه کار که در نهایت سابقه کار به من گفت : بی خیال زن گرفتن !!!
سی و سه سالگی : بالاخره با یکی مثل خودمون که در ترشی قرار داشت ! قرار مدارهای ازدواج و خواستگاری و عقد و بله برون و ... رو گذاشتیم !
چهل و یک سالگی : در این سال گل پسر بابا که می‌خواست بره کلاس اول ، دوتا پاشو کرده بود تو یه کفش که لوازم التحریر دارا و سارا می‌خوام بردمش لوازم التحریری تا انتخاب کنه !
شصت و شش سالگی : تمام دندانهایم را کشیده بودم و حالا باید دندان مصنوعی می‌خریدم . به علت اینکه حقوق بازنشستگی ما اجازه خریدن دندان مصنوعی صفر کیلومتر !!! را نمی‌داد ، دندان مصنوعی پدربزرگ همکلاسی سابقم رو که تازه به رحمت خدا رفته بود !!! برای حداکثر بیست سال اجاره کردم .معلوم بود که این دندان مصنوعی ها یک بار هم مسواک نخورده ولی خوبیش این بود که حداقل شب ها یک لیوان آب یخ بالای سرم بود !
هفتاد و هشت سالگی : به علت سن بالای من و همسرم ، پسرانمان ( بخوانید عروسهایمان ) ما را به خانه هایشان راه نمی‌دادند
هشتاد و پنج سالگی : بلافاصله بعد از خوردن یک کله پاچه ی درست و حسابی دندان مصنوعی ها را به ورثه دادم تا دندانهایش را بین خودشان تقسیم کنند !
نود سالگی : همه فامیل در مورد اینکه من این همه عمر کرده بودم ، زیادی حرف می‌زدند و فردای همین حرفهای زیادی بود که به طور نا بهنگامی ‌خدا بیامرز شدم !!!


سه شنبه 20 مهر ماه سال 1389 :: 21:44 ::  : حسین

یه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :

عزیزم چند روزه مادر بزرگت مبایلشو جواب نمیده!
هرچی SMS هم براش میزنم باز جواب نمیده! online
هم نشده چند روزه!
نگرانشم!
چند تا پیتزا بخر با یه اکانت ماهانه براش ببر!
ببین حالش چطوره



شنل قرمزی گفت : مامی امروز نمیتونم ، قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بریم دیزین اسکی.


مادرش گفت : یا با زبون خوش میری . یا میدمت دست داداشت گوریل انگوری لهت کنه



شنل قرمزی گفت : حیف که بهشت زیر پاتونه . باشه میرم. فقط خواستین برین بهشت کفش پاشنه بلند نپوشین


مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بیان می خوان ازت خواستگاری کنن واسه پسرشون.



شنل قرمزی گفت : من که گفتم از این پسر لوس دکتر خوشم نمیاد. یا رابین هود یا هیچ کس . فقط اون و می خوام



شنل قرمزی با پژوی 206 آلبالوئی که تازه خریده از خونه خارج میشه. بین راه حنا دختری در مزرعه رو میبینه


شنل قرمزی: حنا کجا میری ؟؟؟


حنا : وقت آرایشگاه دارم . امشب یوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن


شنل قرمزی: ای نا کس حالا تنها میپری دیگه !!


حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی. بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران میشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت نکردن


شنل قرمزی: حتما اون دختره ایکبری سیندرلا هم هست ؟


حنا : آره با لوک خوشانس میان


شنل قرمزی: برو دختره ی ...........................................

( به علت به کار بردن الفاظ رکیک غیر قابل پخش بود )

شنل قرمزی یه take off میکنه و به راهش ادامه میده

پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره !!!!!

ماشینا جلوش نگه میداشتن اما به توافق نمی رسیدن و می رفتن

میره جلو سوارش میکنه


شنل قرمزی : تو که دختر خوبی بودی نل !!!!!


نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونه. با اون مرتیکه ...... راه افتادیم دنبال ننه فلان فلان شدمون


شنل قرمزی: اون که هاج زنبور عسل بود


نل : حالا گیر نده . وسط راه بابا مون چشمش خورد به مادر پرین رفت گرفتش. این دختره پرین هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بیرون زندگی هم که خرج داره . نمیشه گشنه موند


شنل قرمزی : نگاه کن اون رابین هود نیست ؟؟؟؟ کیف اون زن رو قاپید


نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی ؟ چند ساله زده تو کاره کیف قاپی. جان کوچولو و بقیه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند میکنن


شنل قرمزی : عجب !!!!!!!!!!!!!!


نل : اون دوتا رو هم ببین پت و مت هستن . سر چها راه دارن شیشه ماشین پاک می کنن. دخترک کبریت فروش هم چهار راه پائینی داره آدامس میفروشه



شنل قرمزی : چرا بچه ها به این حال و روز افتادن ***؟؟؟؟


نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقای پتیول شد. بچه مایه دار شدی . بقیه همه بدبخت شدن . بچه های این دوره و زمونه نمی فهمن کارتون چیه . شخصیتهای محبوبشون شدن دیجیمون ها دیگه با حنا و نل و یوگی و خانواده دکتر ارنست حال نمی کنن .


منبع:ملینای عزیزم



پ.ن:آقای سعید امیدوار بودم ایمیل من رو دریافت کنید.لطف کنید و بفرمایید که شما دقیقا کدوم آقا سعید هستید تا من با کمال افتخار براتون فرش قرمز پهن کنم و به خونمون دعوتتون کنم.حضورتون باعث افتخاره و به محض معرفی خودتون،عضوی از صاحبخونه ها خواهید شد.




سه شنبه 20 مهر ماه سال 1389 :: 17:26 ::  : پریسا

تفاوت کشورهای ثروتمند و فقیر، تفاوت قدمت آنها نیست.

 

برای مثال کشور مصر بیش از 3000 سال تاریخ مکتوب دارد و فقیر است!

 

 

اما کشورهای جدیدی مانند کانادا، نیوزیلند، استرالیا که 150 سال پیش وضعیت قابل توجهی نداشتند، اکنون کشورهایی توسعه‌یافته و ثروتمند هستند.

 

 

تفاوت کشورهای فقیر و ثروتمند در میزان منابع طبیعی قابل استحصال آنها هم نیست.

 

ژاپن کشوری است که سرزمین بسیار محدودی دارد که 80 درصد آن کوه‌هایی است که مناسب کشاورزی و دامداری نیست اما دومین اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمریکا را دارد. این کشور مانند یک کارخانه پهناور و شناوری می‌باشد که مواد خام را از همه جهان وارد کرده و به صورت محصولات پیشرفته صادر می‌کند.

 

 

مثال بعدی سویس است.

 

کشوری که اصلاً کاکائو در آن به عمل نمی‌آید اما بهترین شکلات‌های جهان را تولید و صادر می‌کند. در سرزمین کوچک و سرد سویس که تنها در چهار ماه سال می‌توان کشاورزی و دامداری انجام داد، بهترین لبنیات (پنیر) دنیا تولید می‌شود.

سویس کشوری است که به امنیت، نظم و سختکوشی مشهور است و به همین خاطر به گاوصندوق دنیا مشهور شده‌است (بانک‌های سویس).

 

 

افراد تحصیلکرده‌ای که از کشورهای ثروتمند با همتایان خود در کشورهای فقیر برخورد دارند برای ما مشخص می‌کنند که سطح هوش  و فهم نیز تفاوت قابل توجهی در این میان ندارد.

 

 

نژاد و رنگ پوست نیز مهم نیستند. زیرا مهاجرانی که در کشور خود برچسب تنبلی می‌گیرند، در کشورهای اروپایی به نیروهای مولد تبدیل می‌شوند.

 


پس تفاوت در چیست؟

 

 

تفاوت در رفتارهای است که در طول سال‌ها فرهنگ و دانش نام گرفته است.

 

وقتی که رفتارهای مردم کشورهای پیشرفته و ثروتمند را تحلیل می‌کنیم، متوجه می‌شویم که اکثریت غالب آنها از اصول زیر در زندگی خود پیروی می‌کنند:

 

 

.1اخلاق به عنوان اصل پایه

.2وحدت

.3مسئولیت پذیری

.4احترام به قانون و مقررات

.5احترام به حقوق شهروندان دیگر

.6عشق به کار

.7تحمل سختی‌ها به منظور سرمایه‌گذاری روی آینده

.8میل به ارائه کارهای برتر و فوق‌العاده

.9نظم‌پذیری

اما در کشورهای فقیر تنها عده قلیلی از مردم از این اصول پیروی می‌کنند.

 

 

ما ایرانیان فقیر هستیم نه به این خاطر که منابع طبیعی نداریم یا اینکه طبیعت نسبت به ما بیرحم بوده‌است.

 

ما فقیر هستیم برای اینکه رفتارمان چنین سبب شده‌است.
 

ما برای آموختن و رعایت اصول فوق که (توسط کشورهای پیشرفته شناسایی شده است) فاقد اهتمام لازم هستیم



سه شنبه 20 مهر ماه سال 1389 :: 00:40 ::  : حسین

مامان و بابا داشتند
تلویزیون تماشا می کردند که مامان
گفت:"من خسته ام
و دیگه دیروقته، می رم که
بخوابم" مامان بلند شد،به
آشپزخانه رفت و
مشغول تهیه ساندویچ های
ناهارفردا شد،سپس ظرف ها را
شست،برای شام فردا
از فریزر گوشت بیرون آورد،قفسه ها
را مرتب کرد، شکرپاش را پرکرد،ظرف ها
را خشک کردو در کابینت قرار
دادوکتری را برای صبحانه فردا
ازآب پرکرد.بعدهمه لباس های کثیف
رادرماشین لباسشویی ریخت،پیراهنی
را اتوکردودکمه لباسی را دوخت.اسباب
بازی های روی زمین راجمع
کردودفترچه تلفن را سرجایش درکشوی میز
برگرداند.گلدان ها را آب داد،سطل
آشغال اتاق را خالی کردو حوله خیسی را روی بند
انداخت.بعد ایستادو خمیازه ای کشید
کش وقوسی به بدنش دادو به طرف اتاق
خواب به حرکت درآمد،کنار میز
ایستادو یادداشتی برای معلم نوشت
،مقداری پول را برای سفر
شمردوکنارگذاشت و کتابی را که زیر
صندلی افتاده بود برداشت.بعد کارت
تبرکی را برای تولدیکی از دوستان
امضا کردو در پاکتی گذاشت، آدرس
را روی آن نوشت و تمبر چسباند؛
مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت و
هردورا درنزدیکی کیف خودقرارداد.
سپس دندان هایش رامسواک زد
.
باباگفت: "فکرکردم گفتی داری می

ری بخوابی" و مامان گفت:" درست
شنیدی دارم میرم."
سپس چراغ حیاط راروشن کردودرها را بست
.
پس ازآن به تک تک بچه ها سرزد،چراغ

ها راخاموش کرد،لباس های به هم
ریخته را به چوب رختی آویخت،
جوراب های کثیف را درسبد انداخت،با یکی از
بچه ها که هنوز بیداربودو تکالیفش
را انجام می داد گپی زد،ساعت را
برای صبح کوک کرد، لباس های شسته را پهن
کرد،جا کفشی را مرتب کردو شش چیز
دیگررابه فهرست کارهای مهمی که
باید فردا انجام دهد،اضافه
کرد.سپس به دعاو نیایش نشست.
درهمان موقع بابا تلویزیون

راخاموش کردو بدون اینکه شخص خاصی
مورد نظرش باشد گفت: " من میرم بخوابم" و
بدون توجه به هیچ چیز دیگری،
دقیقاً همین کارراانجام داد 

وای یاد چه خاطراتی افتاادم....



سه شنبه 20 مهر ماه سال 1389 :: 00:37 ::  : حسین

روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول ۲۵ سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.

تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.

سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟

شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا …

 

برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زین انداخت .

همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :”این بار اولته” دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:”این دومین بارت” بعد بازم راه افتادیم .وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.

سر همسرم داد کشیدم و گفتم :”چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟”

همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:”این بار اولت بود.



یکشنبه 18 مهر ماه سال 1389 :: 23:52 ::  : عارفه

فقر
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند. آنها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»
پسر پاسخ داد: «عالی بود پدر!»
پدر پرسید: «آیا به زندگی آنها توجه کردی؟»
پسر پاسخ داد: «فکر می کنم!»
پدر پرسید: «چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟»
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: «فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!»
در پایان حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه کرد: «متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم!»



یکشنبه 18 مهر ماه سال 1389 :: 00:24 ::  : آیدین


فقر....

میخواهم  بگویم ......

فقر  همه جا سر میکشد .......

فقر ، گرسنگی نیست .....

فقر ، عریانی  هم  نیست ......

فقر ،  گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان میکند .........

فقر ، چیزی را  " نداشتن " است ، ولی  ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست  .......

فقر ، ذهن ها را مبتلا میکند .....

فقر ، بشکه های نفت را در عربستان ، تا  ته  سر میکشد .....

فقر  ،  همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند ......

فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ......

فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند .....

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....

فقر،جستجوی عشق میان مدل ماشین و آدرس خانه و شغل پدر و .....(بیییییییییب) است....

فقر ،  همه جا سر میکشد ........

                    فقر ، شب را " بی غذا  " سر کردن نیست ..

                  فقر ، روز را  " بی اندیشه"   سر کردن است ...


پ.ن:همه ی درد ما از فقر اندیشه است.

پ.ن:روزگاری میگفتم انسانی که به نان شب محتاج است،نمی تواند اندیشه را میان سفره قاب کند.اما....

امروز میگویم میان سفره های رنگینمان جای اندیشه بس خالی است.آنقدر خاااااااااالی که هزاااار رنگ هم خالی بودنش را پر نخواهد کرد.

پ.ن:حال من بسی خوووووووووووووب است.

پ.ن:نمی دونم من که نیستم اینجا خلوته یا نه،شماها با خونمون قهرین و دیگه نمی یاین

پ.ن:فکر کنم اینجا می دونن که من متنفرم از این که با کسی حرف بزنم و دوست خطابش کنم اما ندونم اسم حقیقیش چیهفکر میکنم همه با من هم عقیده باشن.

پ.ن:هر کدومتون که اولین پستتون رو بزارین اسمتون تو قسمت صابخونه ها ثبت میشه،اما همتون نویسنده ی وبلاگین.

پ.ن:نظرتون رو درباره ی قالب خونمون بگید لطفا.

پ.ن:

پ.ن:هر کی نیاد عضویتش رو حذف میکنم

پ.ن:این شکلکه چقدر خشگله.دوسش میدارم.



شنبه 17 مهر ماه سال 1389 :: 20:15 ::  : پریسا

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !



جمعه 16 مهر ماه سال 1389 :: 22:08 ::  : حسین

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.

از او پرسید : آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود :

ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.



جمعه 16 مهر ماه سال 1389 :: 21:05 ::  : حسین

 خدا روستا را
بشر شهر را
ولی شاعران
آرمان شهر را آفریدند
که در خواب هم
خواب آن را ندیدند



جمعه 16 مهر ماه سال 1389 :: 09:43 ::  : حسین

در چشمان کسی که پرواز را نمی فهمد هر چه بیشتر اوج بگیزی کوچک تر خواهی شد.  

آن که می خواهد روزی پریدن آموزد نخست باید ایستادن راه رفتن دویدن و بالا رفتن را بیاموزد پرواز را با پرواز آغاز نمی کنند. 

زندگی دو نیمه دارد: نیمه ی اول در انتظار نیمه ی دوم و نیمه ی دوم در حسرت نیمه ی اول. 

آینده گذشته فراموش شده ایست که روزی در انتظارش بودیم . 

در زندگی باران نباش که فکر کنند خودت را با منت به شیشه می کوبی ابر باش تا منتظر باشند که بباری. 

فرقی نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریایی بیکران زلال که باشی آسمان در توست. 

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست امتحان ریشه هاست . ریشه هم هرگز اسیر باد نیست. 

تیک تیک ساعت فریاد مرگ ثانیه هاست .فرصتها را غنیمت شماریم. 

محبت تنها هدیه ایست که به بسته بندی نیاز ندارد. 

بهترین انتقامی که میتوانی از سرنوشت بگیری این است که همیشه شاد باشی. 

از آهسته رفتن نترس از بی حرکت ماندن بترس. 

ایجاد تغییرات در زندگی نیازمند شجاعت است.



شنبه 10 مهر ماه سال 1389 :: 12:21 ::  : مهرناز

سلااااااااااااااااام!

کلمات کوچکند برای وصف احساسم از این همه وجود شما که ثانیه هایم را پر کرده است.پس هیچ نمی گویم.

تنها کلامی:

مدتیه که در خونه ی قبلیمون مشکلاتی به وجود اومده و افرادی ناشناس سر ناسازگاری گذاشتن و قصد دارن موجبات آزار ما رو فراهم کنند.

یکی از راه های حل مسئله،دور زدن موانع است.برای حل این مشکل راهی جز دور زدن مانع نیافتم.چرا که شکست موانع موجب بی احترامی بود.

فقط میگویم:دوست من اگر بازی ما برایت سرگرم کننده است.نیازی به تماشا و انداختن سنگ زیر پاهایمان نیست.پیوند دستان ما قوی تر از آنست که سنگ های کوچک دستان تو،گزندی به روح جمعی ما وارد آورد.سنگ نینداز.تو هم بازی.یا علی.

دوستای گلم به خاطر این تغییر مکان ناگهانی عذر می خوام اما این بهترین راه برای حفظ آرامش شما و صمیمیت بینمون بود.من هم دیگه حوصله ای برای کنکاش شخصیت هر رهگذری نداشتم.اینجا راحتیم.

همه چی آرومه....من چقدر خوشحالم

متاسفانه وقتی برای انتقال پست ها ندارم.فقط پستهای صندلی داغ رو منتقل میکنم تا تاریخچمون حفظ بشه.

مثل همیشه همراهمون باشین.

دست دوستی من به سمتتون بلند شده.

اگه تنهام نمی زاری بزن قدش رفیق.

                                                              یا علی!!!



شنبه 10 مهر ماه سال 1389 :: 00:44 ::  : پریسا

سلااااااااااااااام.

از اونجایی که در خونه ی ما دموکراسی حاکمه،مطابق با آرای دریافت شده از شما میهمان بعدی صندلی داااااااااااااااغ خونه کسی نیست جز....

.

.

.

جز.......

.

.

.

جز شبنم.

همگی آتیشاتونو روشن کنین تا حساااااااااااابی شبنم رو داغ کنیم.(هوا هم که سرد شده و آتیش حسابی می چسبه)

پ.ن:زمان هر صندلی داغ پایانی نداره.یعنی ما به تعداد همه ی بچه های خونه صندلی داریم و با ورود هر مهمان جدید،صندلی داغ های قبلی هنوز فعال هستند و فقط از شدت گرماشون کاسته شده.و صاحب هر صندلی موظفه در هر زمانی به سوالاتتون پاسخ بده.

این شما و این................شبنم.


شنبه 10 مهر ماه سال 1389 :: 00:43 ::  : پریسا

سلام دوستای عزیزم

با توجه به آمار دریافتی گویا نوبت جیلیز ویلیز کردن ماس

پری که تا دقایق آخر نشستنش رو صندلی در کمال اسایش و همه چی آروومه به سر می بردالبته قبل اینکه سوالامو ری فرش کنم و اونم از ج دادن یه جوری در بره

اما ما در بست بدون تو راهی آماده ج دادن به سوالاتون هسسیم

شاید این بهانه ای باشد که دوستان بی وفامان حالی از ما بپرسند

ممنون دوسسای گلم

به قول پری :

این شما و این هم حسین فولادی مقدم



شنبه 10 مهر ماه سال 1389 :: 00:42 ::  : پریسا

سلام.سلام.سلام.

طی نظرسنجی ای که امروز به صورت مکتوب و خصوصی از همتون به

عمل اومد،نتایج به دست آمده حاکی از آن است که مرموز تر از این

بنده ی حقیر در میان شما نمیباشد.

آی ملت،یعنی واقعا من اینقدر جای سوال دارم که اولین قربانی

صندلی داغ باشم.

در هر صورت آرا به این صورته:

نورا:۱ رای

شبنم:۲ رای

عارفه:۲ رای

حسین:۱ رای

نازنین:۱ رای

حمید:۱ رای

پریسا:۷ رای

از اونجایی که میزان رای ملت استو منم دخمل حرف گوش کنیمقبول میکنم که به عنوان اولین قربانی بر این صندلی داااااااااااغ داااااااااغ

بشینم و میهمان سوالات شما باشم.

پ.ن:قابل توجه کسی که میگه می خوام اینجا مطرح باشم:من واقعا

دوست داشتم یکی دیگه مهمون صندلی باشه.اما به رای بچه ها

احترام میزارم.

پ.ن:هر چی خواستین بپرسین.من جنبه دارم.

این شما و این نخستین قربانی پریسا


شنبه 10 مهر ماه سال 1389 :: 00:41 ::  : پریسا

شرایط ورود به اتاق صندلی داغ:

چون اولین قربانی رو دارین داغ میکنین.این قوانین موقتیه و امکان داره

که عوض بشه.به هر حال

                     آیین نامه ی اتاق صندلی داغ:

۱.قربانی باید جنبه داشته باشه.

۲.قربانی نباید به خاطر داغ بودن سوالات گریه کنه.

۳.قربانی نباید دنبال انتقام جویی باشه.

۴.داغ کننده ها از هر چیزی می تونن سوال کنن.

۵.داغ کننده ها در پرسیدن سوال مختارند.

۶.برخلاف قوانین اصلی خونه به طور استثنا می تونید با هر اسمی

که دوست دارید سوال بپرسید و نیازی به معرفی خودتون نیست.

۷.یه چیزی بپرسین که پس فردا بتونیم تو روی همدیگه نگاه کنیم.

۸.مراتب ادب رو مثل همیشه رعایت کنید.

۹.قربانی حق داره به سوالاتی که دوس نداره جواب نده.

۱۰:بر خلاف همیشه مدیر وبلاگ نسبت به هیچ کامنتی مسوولیتی نداره.

اما قول میده که هیچ کامنتی رو هم حذف نکنه.

۱۱:برای نوع سوالات هیچ محدودیتی جز محدودیت های اخلاقی وجود نداره.

۱۲:سوالات رو در بخش نظرات بنویسین و قربانی هم در همون بخش

 نظرات پاسختون رو میده.

۱۳:تعداد و زمان سوالات نامحدوده.

دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه.شاید بعدا بازم اضافه شد.



شنبه 10 مهر ماه سال 1389 :: 00:41 ::  : پریسا
<<    1      2      3      4      5      6      7   
همسایه ها
صاحب خونه ها